ديگه حالشو ندارم !
+ نوشته شده در 87/04/29ساعت 23:29  توسط آبجی مرژی
منطق تقديم كنم يا دل؟آخر سفره را ناني بايد،راه را گامي ، سكوت را سخني ، و كوير را سرسبزي ، تشنه چشمه
مرا كسي نساخت ،
خدا ساخت .
نه آنچنان كه "كسي مي خواست " ،
كه من كسی نداشتم ،
كسم خدا بود .
كس بي كسان .
او بود كه مرا ساخت ،
آنچنان كه خودش مي خواست ،
نه از من پرسيد و نه از "من ديگر"م .
من يك گِل ِ بي صاحب بودم .
مرا از روح خود در آن دميد و ،
و بر روي خاك و در زير آفتاب ،
تنها رهايم كرد .
" مرا به خود واگذاشت" .
عاق آسمان !
كسي هم مرا دوست نداشت ؛
به فكرم نبود .
وقتي داشتند مرا مي آفريدند ،
مي سرشتند ،
كسي آن گوشه خدا خدا نمي كرد.